|
|
|
یادداشت های من |
|
کامیابی تنها در این است که بتوانی زندگی را به شیوه خود سپری کنی.
کریستوفر مورلی
فکر کنم این پست بی شباهت به پست قبلی نباشه.ولی کاشکی می شد یا می گذاشتن اونی باشی که خودت می خوای.حالا این جا یا توی یه دیوونه خونه...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:51 توسط مهرناز
|
در باغ ديوانه خانه اي جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز ديدم.بر نيمكتي كنار او نشستم و گفتم:«چرا اين جايي؟»مرد با تعجب به من نگاه كرد و گفت:«چه سوال عجيبي،اما جوابت را مي دهم.پدرم مي خواست مثل او باشم؛عمويم هم مي خواست مثل خودش باشم.مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشم و از او پيروي كنم.برادرم فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم. «استاد فلسفه و استاد موسيقي و استاد منطقم هم مي خواستند مثل آن ها باشم،مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم. «پس به اين جا آمدم.اين جا را سالم تر مي دانم.دست كم مي توانم خودم باشم.» سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت:«ببينم،راه و هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ي خوب به اين جا ختم شده؟» پاسخ دادم:«نه،من بازديد كننده ام.» و او گفت:«آه،پس تو يكي از آن هايي هستي كه در ديوانه خانه آن سوي ديوار زندگي مي كند.» جبران خلیل جبران
پ.ن:کسی یه دیوونه خونه سراغ نداره؟
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:59 توسط مهرناز
|
|
I may not be the fastest
I may not be the tallest
Or the strongest
I may not be the best
Or the brightest
But one thing I can do better
Than anyone else
That is
To be me