تبليغاتX
همه ذرات وجودم آزاد/همه ذرات وجودم فریاد

چشم هایش می گفت:

                            دیگر نمی توانم

                            دیگر نمی خواهم بتوانم!

مرد در تاریکی

بی صدا فریاد کشید:

                             کجایید؟

در آن نگاه

همه آنجا بودند

مرد در استیصال

های های گریست!

چشم هایش می گفت:

                            دیگر نمی توانم

                            دیگر نمی خواهم بتوانم...

 

خسرو شافعی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:8 توسط مهرناز |

سلام به همگی

فعلا اوضاع  احوال خیلی خوبه!دقیقا همون جوری که من می خوام.خدا کنه دوباره همه چی بهم نریزه


پ.ن۱:مامانم می گه از همه چی ناراضی هستی.وقتی فکرش رو می کنم می بینم راست می گه!

پ.ن۲:یه چیز دیگه هم کشف کردم.خیلی ولخرجم!

پ.ن۳:جمعه اینجا بارون اومد.اولین بارون پاییز و زمستون اینجا بود.البته قبلا یه بار بارون اومده بود اما بارون نبود که!مامانم می گه همه کشور رو سیل می بره اینجا زمین ها خیس می شوند!

پ.ن۴:مامانم من خیلی سخن می راند این رو همیشه بهش می گم.


شاد زیییییییییییییییید

بای بایییییی

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 18:34 توسط مهرناز |

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم/شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم....


نمی دونم چرا همیشه تویه بازی این روزگار من باید بازنده باشم...همیشه....حتی زمانی که فک می کنم این بار دیگه من برنده ام اما نه...

تلاش می کنم زحمت می کشم اما درست در آخرین لحظه همه چی بهم می ریزه...دوباره من می شم بازنده...دوباره و دوباره.....


نمی دونم تقصیر کیه؟خودم یا دیگران.....

گاهی وقتا فک می کنم اونا نمی ذارم نفس بکش گاهی وقتا فک میکنم نه...مقصر خودمم...


لعنت به من...لعنت به این روزگار...لعنت.....

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:9 توسط مهرناز |

آهای.....................با تو هستم.............سرت رو گرفتی بالا داری می ری.......همیشه یادت باشه آسمون همه جا آبیه!هر جا که ایستاده باشی.....حتی تویه لجن زار.........پس گاهی وقتا یه نیم نگاه به پایین بیانداز!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:21 توسط مهرناز |