تبليغاتX
همه ذرات وجودم آزاد/همه ذرات وجودم فریاد

سلام!

اینم از تولد ۱۷سالگی ما!

الان ۱۷سال و ۱روز ۲ساعت دارم

بچه ها همه واسم مجسمه آوردند.قرار شد من مثل دستفروش ها برم کنار خیابان بشینم و بفروشم مجسمه ها رو

البته خونه که اومدم یکیشون رو مامانم برداشت یکیشون رو هم مهرداد!چکار می شه کرد دیگ!با اونا مجانی حساب کردیمبالاخره مامان و داداش ما هستند !

اینم چند تا از اون مجسمه ها.هر کدومشون رو می خوایین بگید تا من واستون پست کنم شما هم پولش رو بریزید به حساب

سمیرا:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهیمه و خاطره:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرزانه:

      

 

هدیه شکوفه جون هم شکسته بودواسم پست کرده بود فک کنم تو پست شکسته بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:7 توسط مهرناز |

تولدم مبارک.....همین!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:32 توسط مهرناز |

باغ بود

چشم انداز پر مهتاب

ذات ها با سایه های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب

نه صدایی جز صدای رازهای شب

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من(من مست بودم، مست)

خاستم از جا

سوی آب رفتم، چه می آمد؟

آب

یا نه، چه می رفت هم زانسان که حافظ گفت:عمر تو

با گروهی شرم و بیخوشی وضو کردم

مست بودم،

مست سرنشناس، اما لحظه ی پاک و عزیزی بود

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک؛

و نگاهم رفت بس دور.

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله، گو هر سو که خواهی باش

با تو دارد گفت و گو شوریده ی مستی

- مستم و دانم که هستم من-

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

م.امید

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 17:58 توسط مهرناز |

پشت سر نیست فضای زنده

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی آید

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است

پشت سر خستگی تاریخ است.

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط مهرناز |